تورا گم میکنم هر روز و پیدا می کنم هرشب
بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هرشب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا
چگونه با غرور خویش مدارا میکنم هرشب
تمام سایه را می کشم در روزن مهتاب
حضورم را ز چشم خلق حاشا می کنم هرشب
دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها
چه بی ازار با دیوار نجوا می کنم هرشب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هرشب
بعد از گذشت سالها اندوه و دلگیری
حالا سراغ از این من ِ دلتنگ می گیری؟؟
حالا که دیگر دستهایم خالی از عشق اند
سرشارم از شرجی ترین شبهای زنجیری
من خواب دیدم ، خواب بارانی که می آید
ما تو رفتی و نشد این خواب تعبیری
باران نیامد ، نه! نیامد، بعد تو هرگز
آن وقت می پرسی چرا از جان خود سیری؟
بعد از گذشت سالها بی پنجره بودن
حالا برای این دل تاریک می میری
گیرم تمام آسمان را هم به من دادند
پرواز ممکن نیست وقتی که زمین گیری...
جملاتی از دکتر علی شریعتی
من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.






به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق . آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد .






و هر روز او متولد میشود؛
عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهی صورت مردش به جی گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم هآی لرزان مردش؛ گام هآی شتابزده جوانی برآی رفتن و درد هآی منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ... و ینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این, رنج است.






زن عشق می کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی .... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ... او کتک می خورد و تو محکمه نمی شوی ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .....





هر لحظه حرفی در ما زاده میشود
هر لحظه دردی سر بر میدارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش میکند
این ها بر سینه میریزند و راه فراری نمییابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشش چه اندازه است؟






آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش
اگر کسی می گوید که برای تو می میرد
دروغ می گوید، حقیقت را کسی می گوید
که برای تو زندگی می کند.
"ارنست همینگوی"
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فرق عشق با دوست داشتن؟
در مقابل انسانی که به او عشق می ورزید قلب شما تند تر می زند ولی با دیدن شخصی که دوستش دارید فقط خوشحال میشوید
در مقابل شخصی که عاشقش هستید زمستان مثل بهار به نظر میرسد ولی در مقابل شخصی که دوستش دارید زمستان فقط یک زمستان زیباست
اگر به چشمان کسی که به او عشق می ورزید نگاه کنید سرخ می شوید اما اگر به چشمان کسی که دوستش دارید نگاه کنید لبخند بر لبانتان جاری خواهد شد
در برابر کسی که عاشقش هستید نمی توانید همه آنچه را که در ذهنتان میگذرد بر زبان آورید ولی در برابر کسی که دوستش دارید می توانید خود واقعیتان را نشان دهید
نمیتوانید به چشمان کسی که به او عشق می ورزید خیره نگاه کنید ولی همیشه قادر خواهید بود به چشمان کسی که دوستش دارید لبخند بزنید
زمانی که شخصی که عاشقش هستید گریه میکنه شما نیز با او گریه می کنید اما وقتی شخصی که دوستش دارید گریه میکنه شما با دلداری دادن به او از غمش بکاهید
تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموش
دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی
من از تکرار بیزارم , از این لبخند پژمرده
از این احساس یاسی که تورو از خاطرم برده
می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی ذاره
سر راه بهشت من درخت سیب می کاره
چرا گریم نمی گیره مگه قلب من از سنگه
خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه
چرا چشم دلم کوره , عصای رفتنم سسته
کدوم موج پریشونی تورو از ذهن من شسته
دلم پیر و پریشونه یه کاری کن جوون باشم
پرنده بودن اسونه کمک کن آسمون باشم
تا الان هیچ گنجشکی نگفته من قفس می خوام
آهای دنیا خفم کردی ولم کن من نفس می خوام
خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه
از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه
گفتی که منتهای امید تو چیست, آه ای منتهای آرزوی من چه گویمت
ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ
با این هوای سرد و غریبانه ام بساز با من بمان به سمت هوای دگر مرو
ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ
لبخند می زنی و جهان عید می شود آینه با نگاه تو خورشید می شود
ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ
بیستون ناله زارم چو شنید از جا شد کرد فریاد که فرهاد دگر پیدا شد
ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ
به غیر از مه نداردکس خبر از ناله و آهم که او در وادی هجر تو شبها بود همراهم
ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ
به یک کرشمه که در کار آسمان کردی هنوز می پرد از شوق, چشم کوکبها
ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ
ذره ذره مگر از مهر تو بردارد دل ورنه دل بر نتوان داشت به یک بار از تو
ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی دودم به سر بر آمد زین آتش نهانی
ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ
من قامت بلند تو را در قصیده ای با نقش قلب سنگ تو تصویر می کنم ...


پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...
سرگذشت
مي خروشد دريا
هيچكس نيست به ساحل پيدا
لكه اي نيست به دريا تاريك
كه شود قايق
اگر آيد نزديك .
ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ
مانده بر ساحل
قايقي، ريخته بر سر او،
پيكرش را ز رهي نا روشن
برده در تلخي ادراك فرو .
هيچكس نيست كه آيد از راه
و به آب افكندش .
و در اين وقت كه هر كوهه آب
حرف با گوش نهان مي زندش،
موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما
قصه يك شب طوفاني را .
ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ
رفته بود آن شب ماهي گير
تا بگيرد از آب
آنچه پيوند داشت
با خيالي در خواب
ღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღღ♥ღ
صبح آن شب، كه به دريا موجي
تن نمي كوفت به موجي ديگر
چشم ماهي گيران ديد
قايقي را به ره آب كه داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر
پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش
به همان جاي كه هست
در همين لحظه غمناك بجا
و به نزديكي او
مي خروشد دريا
وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز از شبی طوفانی داستانی نه دراز
ღ♥ღسهراب سپهریღ♥ღ
زيبا ترين تماشاست
وقتي
شبانه
بادها
از شش جهت به سوي تو مي آيند،
و از شكوهمندي ياس انگيزش
پرواز ِشامگاهي ِدرناها را
پنداري
يكسر به سوي ماه است.
***
زنگار خورده باشد بي حاصل
هر چند
از دير باز
آن چنگ تيز پاسخ ِ احساس
در قعر جان ِ تو، ـ پرواز شامگاهي درناها
و باز گشت بادها
در گور خاطر تو
غباري
از سنگي مي روبد،
چيزنهفته ئي ت مي آموزد:
چيزي كه اي بسا مي دانسته ئي،
چيزي كه
بي گمان
به زمانهاي دور دست
مي دانسته ئي.
(((احمد شاملو)))
حرفهايی است برای گفتن
كه اگر گوشی نبود نمیگوييم
و حرفهايی است برای نگفتن
حرفهايی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
حرفهای شگفت,زيبا و اهورايی همين هايند
و سرمايه ماورايی هركس به اندازه حرفهايی است كه براي نگفتن دارد
حرفهای بيتاب و طاقت فرسا
كه همچون زبانه های بيقرار آتشند
و كلماتش, هريك، انفجاری را به بند كشيده اند
كلماتی كه پاره های بودن آدم اند...
اينان هماره در جستجوی مخاطب خويشند
اگر يافتند، يافته می شوند...
...و
در صميم وجدان او آرام می گيرند
و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند
و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش میكشند
و دمادم
حريق های دهشتناك عذاب بر او میافروزند...
مرا کم اما همیشه دوست داشته باش
این رسم اواز من است
عشقی که گرم و شدید است
زود می سوزد وخاموش میشود
من سرمای تورا نمی خواهم
و نه ضعف یا گستاخیت را
عشقی که دیر بپایدشتابی ندارد
گویی که برای همه عمر وقت دارد
مرا کم اما همیشه دوست داشته باش
خدایا کفر نمیگویم، پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟!
خداوندا!!
اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟!
خداوندا! !
اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی..
خداوندا!!
تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
"دکتر شریعتی"